می دونی با آرامشترین لحظه کیه ؟
همون لحظه ای که سر من روی شونه تو باشه، چون شونه تو با
آرامشترین مکانه برای تمام افکار و احساسات من.
تنها لحظه ای است که از همیشه امیدوارترم و نسبت به گذشته
ام مطمئن تر نسبت به انتخابم.
دوست دارم.
خدا برام حفظت کنه آقا محمد.
مضراب عشق
گاهی از تو نوشتن آنقدر سخت می شود كه ناگزیرم تمام واژه های هستی را به ذهن معلول زمان فرا بخوانم؛ اما كدام كلمه می تواند از انچه كه تو در برزخ گیتی به من بخشیدی بگوید ؟
كدام حرف از دستهای گرمت در فصل زمستان وجودم لبریز است؟ كدام لغت نامه می تواند واژه هایش را به تماشای شهر شكیبایی تو دعوت كند تا در وصف خنده دلنشینت ، هزاران نامه عاشقانه بنویسد ؟
در دو راهی ماندن و رفتن ، تو بودی كه زخم تردیدم را مرهم گذاشتی و میان هزاران گل مریم، عطش بی قراری هایم را به تپش دلدادگی های قلبت سپردی.
اكنون بگو برای این همه ایثار در مدح تو چه شعری بگویم كه هیچ كس در جاده مهربانی ات با مضراب عشق نسروده باشد؟ دست در دست كدامین كلمه عاشقانه بهاریدر دالان طویل زمان به پیشواز آهنگ گامهایت بیایم كه یاس اردیبهشت بر تقدس تو رشك نبرد؟
گاهی از تو نوشتن آنقدر سخت است كه آرزو می كنم كاش به جای حرف می شد از جنس ماه و ستاره برایت نوشت تا مهتاب به جای زمین روی صفحة دفتر من بتابد . كاش حرفهایت از جنس باران بود تا آسمان صداقت تو در هوای نمنا ك دلنوشته هایم بی نهایت می شد و دل من در صدای مهربانی تو می تپید.
وقتی حرفهایم به عظمت نگاه تو قد نمی دهد آرزو می كنم كاش در مدار زمین گم شوم یا چون قطره ای در دل زمین فرو روم تا یك عمر شرمزدگی را از چشمانم از بر نكنی . گاهی از تو نوشتن چقدر سخت می شود.

اینم از من به محمد
بی پاسخ :
در تاريكي بي آغاز و پايان
دري در روشني انتظارم روييد.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم:
اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد.
سايه اي در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد.
پس من كجا بودم؟
شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسان داشت
و من انعكاسي بودم
كه بيخودانه همه خلوت ها را بهم مي زد
در پايان همه روياها در سايه بهتي فرو مي رفت.
من در پس در تنها مانده بودم.
هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام.
گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود،
در گنگي آن ريشه داشت.
آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود؟
در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود
و من در تاريكي خوابم برده بود.
در ته خوابم خودم را پيدا كردم
و اين هشياري خلوت خوابم را آلود.
آيا اين هشياري خطاي تازه من بود؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
فكري در پس در تنها مانده بودم.
پس من كجا بودم؟
حس كردم جايي به بيداري مي رسم.
همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم:
آيا من سايه گمشده خطايي نبودم؟ در اتاق بي روزن
انعكاسي نوسان داشت.
پس من كجا بودم؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
بهتي در پس در تنها مانده بودم
آقا محمد ؟
وای بی مانندترين برای من وای هميشه همراه هميشه بينا بر آنچه از من سرميزندوخرد کوچکم گاه اسير وسوسه های اهريمن ميشود ومی پندارد که آنچه ميکنم نميبنی که بس خيال باطل است وتو نيز باهمه مهربانی وگذشت وبزرگيت گاه خشم خواهی گرفت براينهمه بی پروايی درحضور تو براينهمه جفای برخويشتن وناآگاهی برآن ولی من اکنون می انديشم
دوست من ( محمد )
انسانی را می شناسم که از دیار گرم می آمد از همان جا که من ،خود را متعلق به آن می دانم .با قلبی به گرمی آن و بیانی جاری بسان رودهایش و چهره ای دوست داشتنی بسان نخل هایش ،احساساتش زلال و ناب است
دوستی را با عشق در انحنای زمان پیوند می دهدو تلفیقی هارمونیک می سازد به سان رنگین کمانش،آسان عاشق می نمود عشق از نگاه او بیانی عمیق دارد و راحت و جاری است .زندگی را دو روز می داند روزی تو با من روزی من با تو
در انتهای جاده ی تصوراتش خود را تنها نمی انگارد .رنگ قرمز را ترجیح می دهد ،زود عصبانی می شود ولی در آن هنگام هم سخت دوست داشتنی است_وفا را از دیارش به ارث برده و دوستی را پیوندی عمیق می داند ،او سخاوت را خوب می فهمد و آبی را درک می کند
او معتقد است کلام را باید بی پرده گفت ،سخت حساس است و احساسی متعالی دارد ،معتقد است که خدا را گم کرده است ،خدا را در من می جست و من خدا را در او یافتم و حر فهایش را با من می گفت حرفهایش لاجوردی بود و بوی بهار نارنج می داد ،تغییر را حس می کند
دوستانی کودک مآب دارد .او شوخ طبع است و کودکی ام را یاد آوری می کند
مهربانی را از مادرش آموخته و آن را با سخاوت می بخشد
او دوست خوب من است ![]()
------------------------------------------------------------------------------------
دوست من![]()
ای روح بی قرارچه با طالعت گذشت، عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند.
ای دوست من ، من آن نیستم که می نمایم.
نمود پیراهنی ست که به تن دارم؛
پیراهنی بافته زجان که مرا ازپرسش های تو
وتوراازفراموشی من درامان می دارد.
آن "من"ی که درمن است، درخانهء خاموشی ساکن است وتا ابد همانجامی ماند،
ناشناس و درنیافتنی.
من نمی خواهم هرچه می گویم باورکنی وهرچه میکنم بپذیری؛زیرا سخنان من چیزی
جزصدای اندیشه های تو وکارهای من چیزی جزعمل آرزوهای تو نیستند.
هنگامی که تو می گویی "باد به مشرق می وزد"،
من می گویم "آری به مشرق می وزد"؛
زیرا نمی خواهم توبدانی که اندیشهء من دربند بادست ، بلکه در بند دریاست.
تو می توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی ومن نمی خواهم که تودریابی.
می خواهم دردریا تنها باشم.
وقتی که نزد توروزاست ، نزد من شب است ، بااین همه من ازرقص روشنایی نیمروز
برفرازتپه ها سخن می گویم.
زیرا که توترانه های تاریکی مرا نمی شنوی وسایش بال های مرابرستارگان نمی بینی؛
و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی .
می خواهم باشب تنها باشم.
هنگامی که توبه آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم ،
من نمی خواهم تودوزخ مرا ببینی ،
شراره اش چشمت را می سوزاند ودودش مشامت را می آزارد
ومن دوزخم را بیش از آن دوست دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی .
می خواهم دردوزخم تنها باشم.
تو براستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی، ومن از برای خاطر تو می گویم که
مهر ورزیدن به اینها خوب و زیبنده است .
ولی در دلم به مهرتو می خندم ،گرچه نمی خواهم توخنده ام را ببینی.
می خواهم تنها بخندم.
دوست من ، تو خوب و هوشیار ودانا هستی ؛ یا نه تو عین کمالی ؛
و من با تو از روی دانایی و هوشیاری سخن می گویم
گرچه من دیوانه ام ، ولی دیوانگی ام را می پوشانم .
تقديم به شما دوست من

براي گردهمآيي دنبال يه چيز حوب ميگشتم، ديدم همه عكساي من يا دارن زشتيها رو نشون ميدن، يا اگه اونطور نباشن همچين زيبايي چشمگيري هم ندارن
اين شد كه متوسل شدم به پروردگار عالم، و به جاي اينكه خودم يه چيز زيبا خلق كنم، از مخلوقات پيش ساخته ايشون تقلب كردم

